تبليغاتX
نور نقره ای
دوستان وبلاگ جدید من اینه:

http://moon-m.blogfa.com/

tempfa.com نوشته شده در 86/08/01ساعت 15:43 توسط مرجان | tempfa.com
 

تاوان چه را پس می دهی قاصدک ؟

توکه می توانی پرواز کنی !

پس در دستهای من چه می کنی ؟

در دستهای من که خبری نیست

جزء تباهی تو ،

ببین من تو را به هر سویی بخواهم ، می کشم

سرنوشتت را به دستان من سپردی ، چرا؟

...

آه قاصدک برایم آشنایی !

من تو را به خویش معرفی خواهم کرد

من هم قاصدکم

در دستهای او....

..

tempfa.com نوشته شده در 85/12/15ساعت 22:35 توسط مرجان | tempfa.com

عشق یعنی

من سفره ایی بیندازم

تو نانی بیاوری

من آبی بریزم

تولبخندی به من دهی،

.............

عشق یعنی

تو کار می کنی

تا خسته می شوی

من کار می کنم

تا خسته می شوم

تو آبی می ریزی

من لبخندی می زنم

...........

tempfa.com نوشته شده در 85/12/10ساعت 23:9 توسط مرجان | tempfa.com

من ..

 

پرده نصب می کنم

 

برای پنجره هایی که تو

 

ساخته ایی !

 

می بینی...

حق دارد آسمان

 

 

به ریشخند بگیرد

 

 

بیهودگیمان را..!

tempfa.com نوشته شده در 85/11/14ساعت 19:26 توسط مرجان | tempfa.com

من برای نبودن نیامدم

برای بودن آمدم

از وقتی به دیدن عادت کرده ام

زمین فراخ بود و آسمان گسترده

اینجا خورشید و باد و باران با من آشنایند و من

 قدمهایم را شمرده ام..

و دانستم که برای بودن آمده ام

tempfa.com نوشته شده در 85/11/02ساعت 21:14 توسط مرجان | tempfa.com

این درخت نخل به حرفهای من

 

 

 

 گوش نمی دهد

 

 

وقتی هر روز خودش را به

 

آفتاب نشان میداد

 

 

به فکر امروز نبود ،

 

 

سه روز است هوا ابریست

 

 

دارد از غصه می شکند..

 

tempfa.com نوشته شده در 85/10/29ساعت 22:40 توسط مرجان | tempfa.com

   

چشمانم سیاه

 

رویایم آبی

 

دستانم سبز

 

سیبم سرخ

روحم سفید

 

شناختی مرا ؟

 

دیروز رنگم زدی !

tempfa.com نوشته شده در 85/10/15ساعت 22:4 توسط مرجان | tempfa.com

مردها عطوفتشان

در واژه ها نیست ،

گوش کن ..!

صدای قلبشان...........

......

tempfa.com نوشته شده در 85/09/20ساعت 17:30 توسط مرجان | tempfa.com

تا کسی ندید سیبت را بخور

عشقت را پنهان کن !

غصه نخور عزیزم

تقصیر از تو نیست

از من هم نیست

تقصیر از این مردک است

برای ما قانون وضع می کند...

tempfa.com نوشته شده در 85/09/13ساعت 21:31 توسط مرجان | tempfa.com

برای من بهشت و جهنم داستانی تکراریست

 

فقط به این باور دارم

 

بهشت با تو بودن است

 

جهنم بی تو شدن

 

همین.................

tempfa.com نوشته شده در 85/09/10ساعت 22:9 توسط مرجان | tempfa.com

تباه کرده ام

حرمت زمین سبز را ،

آری

انسان بیقرار

اندوه مبتذلش را

هدر نمی دهد .

گفتی برو ،

دانه های زردی که کاشتی رویید .!

tempfa.com نوشته شده در 85/08/21ساعت 21:18 توسط مرجان | tempfa.com

آه کارون

در ساحل گرم و داغت

روح پر تشویشم را

رها می کنم

پس بیا

از خروشت برایم شعری بخوان

که می خواهم

با تک تک نخلها

عشقبازی کنم.

tempfa.com نوشته شده در 85/08/16ساعت 20:56 توسط مرجان | tempfa.com

عشق رسیدن نیست

نه بوسیدن هم

نه خیره به چشمان هم شدن

به گمان من

عشق این است،

جهشی از من تا تو

از تو تا من

طغیان می کند

بر روی مرزی ملتهب

بی نقشه ،بی تفکر ،بی نشان

لبانش هیاهوی واژه هاست.

پرتلاطم ،آهنگین

سرود خوان معجزه ایست از بلوغ.

بی امان، بی تردید

اندازه می کند

زمان را، ثانیه را ، دقیقه را

به بازی می گیرد تقدیر را

درهم می کوبد

بی تاب و بی قرار

در خواب نمی رود

می شمارد

دانه دانه قطره های باران را

رسوخ می کند در روح

فاصله ،قانون ،جدایی

نمی شناسد.

تصویر می سازد پی در پی

رنگ می زند جنون را

عمیق و گسترده

جای پای می گذارد در دل

بی پایه ، بی دلیل

شیون می کند.

هر شب نیازش غوطه خوردن است

در اشک

آری عشق این است

باشی یا نباشی

جزء تو نمی بیند

می رود ، می آید

خسته نیست

خون می خورد

درد می کشد

آواز می خواند

نمی نشیند هرگز

برای نشستن نیست

بی سکون آغاز می کند

جریان دارد

حرکت می کند

نه از شبی تا صبح

نه از روزی تا سال

از دمی تا خاک

نقش می بندد در تو

تا مرگ تا خواب تا ابد

آری عشق این است

قدیسه ای بی حجاب

با تو محرم می شود

با تو می خوابد

با تو بیدار است

رهایت نمی کند

می ماند

وفادار و صمیمی

این رسم اوست

در تار و پود تو

نقش می سازد

از رنگ خویش

نه برای هر کس

نه برای هر دل

و

عشق این است.

 

مرجان

tempfa.com نوشته شده در 85/08/10ساعت 18:35 توسط مرجان | tempfa.com

دنبال هیچ مسیر تازه ایی نیستم ،

از تو تا تو،

این است راه من.

tempfa.com نوشته شده در 85/08/06ساعت 23:23 توسط مرجان | tempfa.com

دیدی عزیزم

 

چطور واژه ها به دست و پا افتادند ،

 

وادارشان کرده بودم تو را تجسم کنند ، همین.

 

tempfa.com نوشته شده در 85/08/03ساعت 16:8 توسط مرجان | tempfa.com

تو گرمی

پر از حرارت

تو خورشید

تضمین زیستن

تو نوری

برای انتخاب

تو ماهی

تسکین شبها

تو دشتی

شکوه دیدن

تو عشقی

امید بودن.

tempfa.com نوشته شده در 85/07/29ساعت 23:32 توسط مرجان | tempfa.com

به باران گفتم :ببار و نترس

چون اینجا زمینهای خشک زیادند

حتی اگر سیل به پا کنی ببار ونترس

چون اینجا آدمهای اضافه هم زیادند.

 

tempfa.com نوشته شده در 85/07/18ساعت 10:22 توسط مرجان | tempfa.com

قلم به دستم دادند

و یک کاغذ بی خط

تا سفیدی ورق را از خطوط زمانه سیاه کنم

نمی دانم از چه بگویم

زیرا فریاد من با من نیست

که چند روزیست آنرا گم کرده ام

و نمی دانم آنرا کجای کلمات نهاده ام

باور کن سر به هوا شده ام...

...

دو روز است برای سکوت رازها گفته ام

دیگر بس است ،

می خواهم امروز در جاده ی عبور انسانها

قدم بزنم و به زبان انسانها

کمی با مجسمه ی میدان حرف بزنم.

می خواهم امروز از کودکی هایم

برای خدا خاطره ایی تعریف کنم

و درپارک کنار خانه

بساط شعر و غزل بر چینم

تا ببینم امروزم چه می شود

...

ۀ قلمی که به دستم می دهی

حکم جریان خونم را دارد

امروز را می نویسم

تا بدانی که پوچی و سردی

گاهی قلقلکم می دهند و صدای خنده ی مرا

تا پیش غریبه ها می برند..

...

ۀ دیگر امروز بس است خدایا

بساط فردا را بچین

می خواهم دوباره غوطه بخورم

در تقدیر و تصمیم سرنوشت فردایم،

خدایا می بینی، که بنده ی خودخواهت عار درد ندارد

باز دستم می سوزد و پایم در می رود

قلبم می شکند و اشکم می ریزد

اما بی خیال زمانه ام..

..

ۀ امروز قلم را که بدستم می دهی

بیاد دیروزم

گاهی از تجربه های دیروز عبرت نمی گیرم

تنبیه ام می کنی و می گویی

صد بار جریمه بنویس از این جمله که

(( عبرت بگیر ای انسان))

اما چه شاگرد بازیگوشی دو خط نوشته ام و

فرار...

....

ۀ امرو مادرم لباسهایم را می شوید

و از اینکه لکه های سیاه لباسم

نمی رود غمگین است

من امروز چشمهای مادرم را می بینم

که برای پاکی گریه می کند

خدایا می بینی ، که بالاخره یکی از بندگان تو

یکی از روزهایش را برای پاکی گریسته است...

...

ۀخدایا امروز فهمیدم که انسان تو

گاهی وحشی ترین حیوان می شود

زیرا من امروز بر سر یک چیز بی ارزش مثل پول

با برادرم دعوا کرده ام و نمی دانم

که برادرم جزء کتک از من چیزی خورده است یا نه

ولی می دانم که من از ضربات مشتش بهره ها برده ام

و ببین خدایا که چگونه جواب این همه دقت و ظرافت را

که در ساخت بدن انسانت کرده ایی

چه منصفانه پاسخ می دهیم ،

افسوس چه قدر نشناس و بی مصرف...

..

ۀ خدایا از تو گله ایی دارم

می خواهم بدانم چرا انسان تو می خواهد

صدای نبض همه را بشنود

و می خواهد بداند که چرا دختر همسایه از لای

پنجره نگاه می کند و

چرا مردها صدایشان بلند تر از زنهاست

و چرا و چرا و چرا

و ببین چه مضحک است این بنده ی تو

و چه کنجکاو و شرور...

...

ۀ امروز به مردی بر می خورم

که تظاهر می کند خوشبخت است

اما وقتی نبضش را می گیرم

می بینم روی هر چه بدبختی ست را سفید کرده است

اما کمی آنطرفتر فاجعه ی تظاهر بیداد می کند

یکی خدا شده و دیگری می پرستد

یکی دستور می دهد و دیگری می پذیرد

مرا ببخش خدایا ،

اما این نمایش اسف بار تازه مد شده است

و من این وسط مردهای خوشبختی را می بینم

که بدبختی خودشان را دو دستی می پذیرند

میبینی خدایا که انسان تو

با نام تو چه ها که نمی کند.

...

ۀ امروز از بازی پسربچه های کوچه امان

یک شوت محکم نصیب صورت من شد

تا به من یادآوری کند که

بشر همیشه درد دارد

و درد در دمادم نفسها وجود دارد

و من در تعجبم که انسان چرا این همه بی تفاوت است

و خدایا نمی دانم کدام درمانده ایی گفت:

((که درد چیز خوبیست که اگر نبود

انسان یک یاغی تمام عیار بود.))

...

ۀ امروز می بینم که مردم به مناسبتی شیون می کنند

و به مناسبتی از مرگ کسی لذت می برند

و به مناسبتی با هم جدل می کنند

و خدایا ببین که این روزهای

اینچنین تر و تازه را که به انسانت داده ایی

چگونه در نهایت بی سلیقه گی اش می گذراند

و با چه پر رویی

در انتظار روز دیگریست..

...

ۀ گاه می اندیشم این همه نصایح

در کدامین گوش بشر نشسته است؟

و این همه تهدید و تشویق تو

به چه کار آمده است؟

و خدایا ببین

که به انسانت چه چیز نبخشیده ایی

که چنین اسیرو گستاخ است

و چه فرصت طلب و مغرور

که هر چه به او داده ای

سلاحی ساخته برای مرگ دیگری.

...

ۀ خدایا قلمی که بدستم دادی و کاغذی که سیاهش کردم

تقدیر همه ی لغاتم بود

که هر روز تجربه کردم

و ببین که انسانت

چه بی شرمانه قلمی که تو بخشیدی را

از من می گیرد

و خدایا فقط تو می دانی

که من

فریادم را چند روزی است که گم کرده ام.

مرجان

tempfa.com نوشته شده در 85/07/14ساعت 17:35 توسط مرجان | tempfa.com

دیگر توان ایستادنم نیست

وقتی که ترانه های گم گشته

در هوای سرگردانی میمیرند

وقتی که قاصدکهای بی خبر

پیام تهی شدن می آورند

و گلهای تازه شکفته

به پرپر شدن خو می کنند

وقتی که نگاه تازه متولد شده ایی

در خفقان انتظار میمیرد

...

دیگر توان ایستادنم نیست

می روم تا به امتداد جاده ها بگویم

که بی تو شکستن ساقه ها حتمی ست.

مرجان

tempfa.com نوشته شده در 85/07/10ساعت 16:43 توسط مرجان | tempfa.com
ت

تو تکرار نخواهی شد

انتظار بیهودست

انتظار سنگی ست

برای توازن حیات

و سرنوشت ما چنین بوده است.

ببین که چگونه تقدیر

خودش را به خواب خواهد زد

تا عادت کنیم به فاصله ها

وبدانیم خورشید بی ما طلوع خواهد کرد

و ما در لابه لای خاطره ها خواهیم پوسید

افسوس که قانون سرنوشت

تسلیم ما نشد

و ما پنهان شدیم از چشمهای روز و شب

تنها در لفافه های عاشقانه ی خویش

حیات داشتیم

و شوق ترنم صدایمان

لبریز شاعرانه بود

برای دوباره بودن

اما تو

تکرار نخواهی شد

زیرا تو برای ابدیت آمده بودی

از عبورهای رنگین

برای معنا شدن در خویش

ناب و بی همتا

ماندی و خواهی ماند

ومن هرگز

مأیوس نیستم از این عشق

که اینجا

در خاکی دیگر

در هر فصلی

که بی تو خواهم داشت

تصویری از تو خواهم بود تا ابد.

مرجان

tempfa.com نوشته شده در 85/07/05ساعت 9:36 توسط مرجان | tempfa.com

آنکه می گذشت روزی

به شیشه کوبید و گفت:

نسیم می گذرد، تماشا کن

ببین حدیث دیگران که رفته از نظر

جای پای لحظه های رفته را تماشا کن

...

من نگاه کردم به شیشه های زمانه

هر آنچه که می گذشت می دیدم

مسیر بود و راه بود و انسانها

شب بود و روز بود و من بودم

...

پشت قاب خاکی دیروز

عکس من بود با کسی که دیگر نیست

می نوشتم به خط پاییزی

اسم من هم زمان دیگر نیست.

مرجان

tempfa.com نوشته شده در 85/07/04ساعت 9:33 توسط مرجان | tempfa.com

من سراپا عشقم

من پر از تصویرم

من پر از همهمه ی شوق یک تصمیمم

من پر از فریادم

آتشی بی تابم

دل تو جنس بهار

نخورد، آتش من بر بالت!

تو پر از خواستنی

شعر پرواز منی

من سراپا اشکم

من پر از پرآغازم

من فقط عشق رسیدن به تو در خود دارم.

....

راه پر پیچ و خمیست

تا در خانه ی تو

راه بسیار و دلم

غرق در حسرت تو

رهگذر نیست دلم

که رود راحت و سرد

بعد تو می دانم

من فقط گریه ی تبدار غمم.

....

تو پر از رمزی و راز

چون شکفتن از خاک

من سراپا بیداد

پرم از وحشت راه

ریشه ی تو ، تو زمین

ریشه ی من در باد

من تو را می خواهم

هر چه بادا ،بادا.

مرجان

tempfa.com نوشته شده در 85/06/31ساعت 21:9 توسط مرجان | tempfa.com

 

در قلب من کسی ست

که بی وقفه مرا صدا می کند

هر جا که می روم

هر جا که باشم

او هست

باید باشد

چون روح من او را می خواهد

چون او را می طلبم

چون او در من است

و تنها

اوست که مرا بی وقفه

صدا می زند.

tempfa.com نوشته شده در 85/06/17ساعت 0:36 توسط مرجان | tempfa.com

من اینم زنی

نشسته در تبیعد جنون.

روزی در حصار شیشه ایی زمانه

زاده شدم

و بیاد ندارم

چه کسی از ترس تلنگر سنگها

بر من نقاب زد

و من بی وقفه

غرور زنانه ام را

از سینه ی مادر نوشیدم.

...

حال من اینم

با انگشتانم تارهای انسان می بافم

برای این خاک

وایمان دارم به عشق

که کل اندیشه ی من بود..

من از خویش باران می سازم

وباد و آتش

و اعتقاد دارم به خاک که آیین من بود

..

من اینم زنی

بیزار از صداهای سنگی

که نجوا می کنند در گوش من

از قانون دیوارها

و نمی دانند در من پیچک سبزی

بی قانون رشد می کند،

به هر سو ،به هر کجا

برای بودن،

و قانون من اینست.

...

آری این منم

زنی خسته از تارهای بی رنگ حبس

که بافتند و بافتند به دور من

بی آنکه تصور کنند نقش مرا

و بدانند

بالهای پروانه ایی تقدیر من نبود

نه شعله ی شمع نه سوختن

از آن من نیست

که انتخاب من نبود،

آسمان نیاز من بود

و این تصویر من است.

...

آری این منم

زنی از جنس رویش

با خارهای آهنی در تضادم

و قرنهاست که از هجوم

وحشیانه ی اعتقاد بیمار گشته ام.

..

من اینم

زنی از سراب عدالت

با تصمیمی که از من نبود

گریستم و خندیدم

و چه جای دردی بود

که پنهان شدم در الفاظ

برای آنانکه فلسفه بافتند

و مذهب آفریدنند

و اعتراض من این بود.

..

پس بخوان و ببین

که این است

روح من ، اضطراب من ،نبض من

و من واژه نیستم

و نه علامت، نه عدد ،نه نقش دیوار

و نه هیچ چیز دیگری

من یک انسانم

فقط همین.

مرجان

tempfa.com نوشته شده در 85/06/11ساعت 22:8 توسط مرجان | tempfa.com

خاک ای بستر تنهایی من

همۀ عمر سفر کردم و

آخر به تو بر می گردم

همۀ عمر ز هر کوچه

و پس کوچۀ این راه دراز

همه جا گشتم و اما به تو بر می گردم.

....

همچو برگی در باد

در عبور از گذر تند زمان

من به هر سو رفتم

من به هر بانگ خوش آهنگ و

بد آهنگ زمان رقصیدم

فصلها را دیدم

و در این قصۀ تقدیر

چه خطها خواندم

چه خطرها دیدم

گاهی در اوج به خود بالیدم

گاهی در قعر زمان لرزیدم

همه وقت با دل خود بودم و تنها بودم

لحظه ای با دگران

مست و غزلخوان بودم.

.....

ولی ای خاک

ای بستر تنهایی من

همه را می دهم آخر

به تو بر می گردم.

مرجان

 

 

tempfa.com نوشته شده در 85/05/31ساعت 16:39 توسط مرجان | tempfa.com

آه زندگی

بگو با من از عشق من

از او که سالها مرا در بر گرفت،بی منت

او که اعتبار اسمش را در نبض من نهاد

از او که پرواز من بود

و روحش اقتدار قرن نو

آه زندگی

از عشق من بگو

که اکنون

در کجای حادثه زخمیست

بگو که فریاد کدامین سایه

سکوت او را درید

وضجه های کدامین تردید

کابوس خوابهای او شد

بگو، بگو از عشق من

از او که مرا در پناه راز خویش پروراند

و دستانش

در این بادهای وحشی جنون

در خاک مضطرب من

دانه های عاشقانه کاشت

آه زندگی

با من بگو از عشق من

بگو از جاده های بی ترحم

از این تقدیر ملتهب،

بگو که عشق من چه می کشد

در آن حصار نانجیب

بدون ذره ایی امید

آه زندگی

بگو که این زمانۀ بی فرجام

با عشق من چه کرد

بگو که کدامین پایان

انتقام خویش را از او گرفت

و اشک کدامین معشوق

در چشم او نشست

بگو که به جرم کدامین قانون

می شکند در این دیار بیمار

آه زندگی

از عشق من بگو

از جاده های بی ترحم.

مرجان

 

tempfa.com نوشته شده در 85/05/30ساعت 16:6 توسط مرجان | tempfa.com

ای پاکترین واژۀ هستی

ای آتش دل نوای مستی

بازا که شکست حرمت دل

بشکن به شراره چشم پستی

بازا که دلم به خون قرین شد

آوازۀ عاشقی همین شد

ای پاکترین واژۀ تقدیر

ای رنگ حقیقت از تو تفهیم

بازا که دل از تو می نویسد

ای نقش زمانه از تو تصویر

بازا که شب از ستاره خالیست

افسون شده خاک آشنا نیست

چشمان فلک تنگ و حقیر است

بازا که زمانه مهربان نیست

بازا بازا دوباره بازا

بازا که صدای دل غمین است

آوازۀ عاشقی همین است.

مرجان

tempfa.com نوشته شده در 85/05/20ساعت 18:27 توسط مرجان | tempfa.com

ما به فصلی دلخوش کرده  بودیم

به فصلی که می آید

تا رنگ زمانه ایی دیگر شود

به امتداد فاصله ها کاری نداشتیم

به گلدانهای خالی نگاه نمی کردیم

به خورشید دلخوش بودیم

وغروب را از یاد برده بودیم

هیچ کس در دلش

عشق گذشته ای را نمی پروراند

هیچ کس به نبودن اعتنایی نداشت

همه به ستاره های دنباله دار

لبخند می زدیم

و چه شاد بودیم از این همه فراموشی

...

چه بیهوده فکری که ندانستیم

همه چیز به سادگی تمام خواهد شد

و هیچ چیز برای ماندن نمی ماند

ما را چه می شود

مایی که همیشه به آسمان نگاه کرده ایم

آسمانی که ستارۀ دنباله داری

در آن نمی ماند

و چه تلخ خو کرده ایم

به انتظار عبثی که نشسته در دل ما

همیشه منتظریمو کسی نمی آید

به عشق زنده ایمو کسی نمی ماند.

مرجان

 

 

tempfa.com نوشته شده در 85/05/16ساعت 21:32 توسط مرجان | tempfa.com

ای اهورایی من،یزدان من

سرزمینم ،خاک من،ایمان من

ای امید هر نفس،آوای من

ای رها از هر ستم،آزاد من

دستهایت بوی رُستن می دهد

چشمهایت نور بودن می دهد

ای بلندا،نام مزدا، آشنا

ای توانا، تاج کوروش، آریا

با تو این خورشید عالم،نام تست

در دلت شیر ژیان پیمان تست

ای وسیع گستردۀ بی انتها

ای هنر،ای تخت جمشید از تو یاد

نام داریوش پاسبان خوبی و نیکی تو

آتش از عشق تو خاموشی نمی گیرد به خود

حرفهایت بوی یزدان می دهد

قدرتت بوی صداقت می دهد

پیش تو هر روز نوروز است و بس

آسمان در دستهایت، جام جم

دیو شب میمیرد از دیدار تو

اهرمن می لرزد از چشمان تو

ای اهورا

مرد تنها یادگار

ای شکسته تاج شب را در جهان

ای صلابت،کوه قدرت،پایدار

دست کاوه،تیر آرش ،شور فرهاد

از تو وام

ای نجابت، راستگو،ای نامدار

مهر تابان،قلب گیتی از تو جان

روح زرتشت در تو می رقصد به ناز

هر نیایش از تو گردد مستجاب

ای اهورا،مرد تنها

خانه ام چشمان تست

ای نریمان، مرد ایران

مهر من، ایمان تست.

 

مرجان

tempfa.com نوشته شده در 85/05/16ساعت 21:24 توسط مرجان | tempfa.com

بگذار ستاره ی گم گشته ی آسمانت

فریاد کند تو را

تا در این ازدحام بی رحمانه

تصویر تو نمایان شود

بگذار بشکند

تصویر شیشه ایی فاصله ها

بگذار غرور سنگی فرو ریزد

تا آزاد شویم از ناگفته ها

به من

چیزی بگو

زیرا هر کلمه در انتظار تست

برای تفهیم شدن.

بگذار روح تازه ی تو

برای هر فصل جوانه های عاشقانه زند

تا تکرار شود

حضور دوباره ی تو

برای پروانه ها.

ببین که دردی در ما

بیداد می کند

پس بیا و بگذار

دردها در شمارش لحظه ها هدر شوند

و خاطرات خاکستری

به خواب ابدی روند

زیرا

خورشید ما در انتظار طلوعی

بیتابی می کند.

و چه باک از این همه تردید

که غروب چه وقت خواهد رسید

بگذار معجزه ی تو

قانون تلخ حقیقت را بشکند.

مرجان

tempfa.com نوشته شده در 85/05/14ساعت 21:53 توسط مرجان | tempfa.com