قلم به دستم دادند
و یک کاغذ بی خط
تا سفیدی ورق را از خطوط زمانه سیاه کنم
نمی دانم از چه بگویم
زیرا فریاد من با من نیست
که چند روزیست آنرا گم کرده ام
و نمی دانم آنرا کجای کلمات نهاده ام
باور کن سر به هوا شده ام...
...
دو روز است برای سکوت رازها گفته ام
دیگر بس است ،
می خواهم امروز در جاده ی عبور انسانها
قدم بزنم و به زبان انسانها
کمی با مجسمه ی میدان حرف بزنم.
می خواهم امروز از کودکی هایم
برای خدا خاطره ایی تعریف کنم
و درپارک کنار خانه
بساط شعر و غزل بر چینم
تا ببینم امروزم چه می شود
...
ۀ قلمی که به دستم می دهی
حکم جریان خونم را دارد
امروز را می نویسم
تا بدانی که پوچی و سردی
گاهی قلقلکم می دهند و صدای خنده ی مرا
تا پیش غریبه ها می برند..
...
ۀ دیگر امروز بس است خدایا
بساط فردا را بچین
می خواهم دوباره غوطه بخورم
در تقدیر و تصمیم سرنوشت فردایم،
خدایا می بینی، که بنده ی خودخواهت عار درد ندارد
باز دستم می سوزد و پایم در می رود
قلبم می شکند و اشکم می ریزد
اما بی خیال زمانه ام..
..
ۀ امروز قلم را که بدستم می دهی
بیاد دیروزم
گاهی از تجربه های دیروز عبرت نمی گیرم
تنبیه ام می کنی و می گویی
صد بار جریمه بنویس از این جمله که
(( عبرت بگیر ای انسان))
اما چه شاگرد بازیگوشی دو خط نوشته ام و
فرار...
....
ۀ امرو مادرم لباسهایم را می شوید
و از اینکه لکه های سیاه لباسم
نمی رود غمگین است
من امروز چشمهای مادرم را می بینم
که برای پاکی گریه می کند
خدایا می بینی ، که بالاخره یکی از بندگان تو
یکی از روزهایش را برای پاکی گریسته است...
...
ۀخدایا امروز فهمیدم که انسان تو
گاهی وحشی ترین حیوان می شود
زیرا من امروز بر سر یک چیز بی ارزش مثل پول
با برادرم دعوا کرده ام و نمی دانم
که برادرم جزء کتک از من چیزی خورده است یا نه
ولی می دانم که من از ضربات مشتش بهره ها برده ام
و ببین خدایا که چگونه جواب این همه دقت و ظرافت را
که در ساخت بدن انسانت کرده ایی
چه منصفانه پاسخ می دهیم ،
افسوس چه قدر نشناس و بی مصرف...
..
ۀ خدایا از تو گله ایی دارم
می خواهم بدانم چرا انسان تو می خواهد
صدای نبض همه را بشنود
و می خواهد بداند که چرا دختر همسایه از لای
پنجره نگاه می کند و
چرا مردها صدایشان بلند تر از زنهاست
و چرا و چرا و چرا
و ببین چه مضحک است این بنده ی تو
و چه کنجکاو و شرور...
...
ۀ امروز به مردی بر می خورم
که تظاهر می کند خوشبخت است
اما وقتی نبضش را می گیرم
می بینم روی هر چه بدبختی ست را سفید کرده است
اما کمی آنطرفتر فاجعه ی تظاهر بیداد می کند
یکی خدا شده و دیگری می پرستد
یکی دستور می دهد و دیگری می پذیرد
مرا ببخش خدایا ،
اما این نمایش اسف بار تازه مد شده است
و من این وسط مردهای خوشبختی را می بینم
که بدبختی خودشان را دو دستی می پذیرند
میبینی خدایا که انسان تو
با نام تو چه ها که نمی کند.
...
ۀ امروز از بازی پسربچه های کوچه امان
یک شوت محکم نصیب صورت من شد
تا به من یادآوری کند که
بشر همیشه درد دارد
و درد در دمادم نفسها وجود دارد
و من در تعجبم که انسان چرا این همه بی تفاوت است
و خدایا نمی دانم کدام درمانده ایی گفت:
((که درد چیز خوبیست که اگر نبود
انسان یک یاغی تمام عیار بود.))
...
ۀ امروز می بینم که مردم به مناسبتی شیون می کنند
و به مناسبتی از مرگ کسی لذت می برند
و به مناسبتی با هم جدل می کنند
و خدایا ببین که این روزهای
اینچنین تر و تازه را که به انسانت داده ایی
چگونه در نهایت بی سلیقه گی اش می گذراند
و با چه پر رویی
در انتظار روز دیگریست..
...
ۀ گاه می اندیشم این همه نصایح
در کدامین گوش بشر نشسته است؟
و این همه تهدید و تشویق تو
به چه کار آمده است؟
و خدایا ببین
که به انسانت چه چیز نبخشیده ایی
که چنین اسیرو گستاخ است
و چه فرصت طلب و مغرور
که هر چه به او داده ای
سلاحی ساخته برای مرگ دیگری.
...
ۀ خدایا قلمی که بدستم دادی و کاغذی که سیاهش کردم
تقدیر همه ی لغاتم بود
که هر روز تجربه کردم
و ببین که انسانت
چه بی شرمانه قلمی که تو بخشیدی را
از من می گیرد
و خدایا فقط تو می دانی
که من
فریادم را چند روزی است که گم کرده ام.
مرجان